به سامانه ی پیامکده، پیشرفته ترین جامعه ی مجازی پیامکی خوش آمدید، هزاران پیامک آنلاین و یک رقابت جذاب و نفس گیر در انتظار شماست...

اینجا را کلیک کنید
رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

امروز يه پيرزنه رو ديدم که زنبيلش خيلي سنگين بود، ما هم اومديم مرام بذاريم و زنبيل رو براش تا خونه اش ببريم ... وسط راه برگشته بهم ميگه : دستت درد نکنه ننه ، خر هم نميتونست اينو تا اينجا بياره

دسته بندی: اعتراف

۰۴ تیر ۹۶

رتبه: 82

♡باران و اشکانش♡

فوری دوستان عزیزم تو رو جون هر کی دوست دارید خونه هاتونو خالی نذارین این شبا، خیلی شرایط بدی شده، آدم از اتفاقی که قراره بیفته خبر نداره، دیشب خدا به ما رحم کرد... دیشب حدود ساعت 11 در خونه ی ما رو زدن، من پا شدم گفتم کیه؟ یه نفر گفت تشریف بیارید دم در، من رفتم دم در، گفتم بفرمایید؟ زل زده بود تو چشام.. گفتم بفرماييد، و یك دفعه، جوری که من نفهمیدم از کجا، سه تا ظرف یکبار مصرف پر از باقالی پلو با گوشت گذاشت تو بغلم! خیلی لحظات نفس گیری بود، حسابی هول شده بودم و ذوق زده! فکرش رو بکنید اگه ما خونه نبودیم واقعا چی میشد؟ ميداد در يه خونه ديگه! واقعا مواظب باشید......!

دسته بندی: اعتراف

۲۱ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

بايد اعتراف کنم که اينجانب به عنوان يه خانوم پارک دوبل ميکنم در حد بنز.... B-) اقايوني که ميخوان برن تو افق لطفا سريعتر حرکت کنن که نوبت به همه برسه.

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

اعتراف ميکنم بچه که بودم با مامانم دعوام که ميشد ميرفتم تو کمد ديواري ميشستم درم ميبستم جيغ ميزدم بعد که خسته ميشدم همونجا ميشستم حرفاي همسايه بغليمونو که صداش ميومد گوش ميدادم. يه همچين دختري بودم من.

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

اعتراف مي کنم: زمان بچگي وقتي برق مي رفت روي زنگ همه همسايه ها چسب نواري مي چسبونديم. حالا شما زمان اومدن برق رو تصور کنين!

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

اعتراف ميکنم بچه که بودم يه چتر کوچيک داشتم بعد با کلي سختي ميرفتم بالاي رختخوابا بعد چترمو باز ميکردم ميپريدم پايين فک ميکردم چتره سرعتمو کم ميکنه و با حداکثر سرعت ميخورم زمين تا يه بار انگشت پام در رفت چنين بچه ديدنيي بودما !

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

اعتراف میکنم یکی از لذتبخش ترین خوابهای دوران بچگیم وقتی بود که مامانم داشت لحاف میدوخت و من وسط اون لحاف قرمز رنگ خوابم میبرد.

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

اعتراف ميكنم بچه كه بودم دمت گرم رو دُمِت گرم ميخوندم و هميشه هم دنبال دُمم ميگشتم، هر هر هر به خودت بخند بچه بودم خو

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

اعتراف مي کنم خدا وکیلی من به شخصه با رابطه با آمریکا هیچ مشکلی ندارم اما اگر قراره اینایی که تو بفرمایید شام شرکت میکنن ، بیان ایران ! . . . . . . . . پس مرگ بر آمریکا

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

من از ترس اینکه تو اتاقم سرما نخورم با 5 تا پتو میخوابم اون وقت بابام اعتراض میکنه که تو اتاقت انقدر سرده چرا سرما نمیخوری آ آ آ آ یکی دستو منو بگیره درام قرق میشم تو مهر و محبت ... !!!

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

تا حالا چندین بار شده وقتی مهمونی میاد خونمون و وقت گریز و جهش به سمت اتاق رو ندارم خودمو میزنم به خواب چیه داری فکر میکنی تا حالا واست پیش اومده یا نه !!!!

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶

رتبه: 46

محمدمهدی اردشیری

من هر وقت راهنما میزنم با اینه عقبو نگاه میکنم ببینم راننده پشتی هم راهنما میزنه یا نه دیوونه هم خودتی

دسته بندی: اعتراف

۱۸ خرداد ۹۶