به سامانه ی پیامکده، پیشرفته ترین جامعه ی مجازی پیامکی خوش آمدید، هزاران پیامک آنلاین و یک رقابت جذاب و نفس گیر در انتظار شماست...

اینجا را کلیک کنید
رتبه: 59

soheil...

فرشید ادهمی ❤خداحافظ❤ نمیفهمه هیشکی حال منو تو هم رفتی بیخیال من و دل تنگه بیقرار من و چشمای گریونم نگفتی من بی تو خونِ دلم نگفتی من بی زبونِ دلم نگفتی شاید نتونه دلم رفتی و داغونم چه روزایی با خیال تو من  کوچه کوچه این شهر پی ت گشتم چه شبهایی بی تو با دل خون حتی بی یه نشون از تو برگشتم چه روزایی کشتمت توو دلم زندگی رو از اول شروع کردم چه شبهایی کل شهر و توو بارون به خاطر تو زیر و رو کردم خداحافظ عشق آخر من  نمیری از قلب و باور من  منو کشتی تو دلت ممنونم  خداحافظ ای بهونه ی عشق چقد دلگیره زمونه ی عشق خداحافظ عاشقت میمونم ❤درد دلمو❤ با کی بگم و با چی غممو بپوشونم  اشک مگه میذاره  اون عشقی که رفتنیه ، میره یه روز ای دل بیچاره

۲۳ شهریور ۹۸

رتبه: 59

soheil...

تو گفتی: « من به غیر از دیگرانَم  چُنینم در وفاداری، چنانَم. » تو غیر از دیگران بودی که امروز  نه می‌دانی، نه می‌پُرسی نشانَم!  ‌ ❤❤

۰۷ شهریور ۹۸

رتبه: 59

soheil...

مرا از حیله ى رندان نترسانید..........................مرا از مکر نامردان نترسانید من از آغاز عمرم در قفس بودم........................مرا ازحبس و از زندان نترسانید تمام پیکرم از درد مى لرزد..............................مرا از درد یک دندان نترسانید به خود مى پیچم و خون مى خورم هر روز.........مرا از یک شب بى نان نترسانید من آدم دیده ام از گرگ وحشى تر...................مرا از آدم و حیوان نترسانید من از دریاى طوفانى گذر کردم........................مرا از نم نم باران نترسانید من از همخون خود آتش به جان دارم................مرا ازخنجر مهمان نترسانید دگر نورى نمانده تا ببینم من..........................مرا از کورى چشمان نترسانید دگر جانى نمانده تا بگیریدش.........................مرا از این تن بى جان نترسانید درون من عشق پر نور مى تابد...........................مرا از ظلمت غمها نترسانید تمام زندگى من عاشقى کردم.......................مرا ازلغزش ایمان نترسانید براى حرف آخر یادتان باشد............................گرانم من؛ مرا ارزان نترسانید...❤❤

۰۷ شهریور ۹۸

رتبه: 59

soheil...

حالم از بعضی آدم‌های بی ارزش زندگیم گرفته که حالا میفهمم ارزش خم به ابرو آوردن هم نداشتن

۰۴ شهریور ۹۸

رتبه: 59

soheil...

- به "یک روز" بعد از مردنم فکر می کنم ؛ به آدم هایی که بیتابِ جایِ خالیِ من ، گریه می کنند ،به خاطراتم که ناباورانه در ذهنِ عزیزانم ، مرور خواهد شد .- به "یک سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛ به آدم هایی که آخرین اشک هایشان را برایِ نبودنم می ریزند ،و آماده می شوند برایِ فراموش کردنم ، برایِ دلبستگی و دلخوشی هایِ تازه ! - به "پنج سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛ به آدم هایی که دیگر مرا یادشان رفته ، و به دنیایی که بدونِ وجود من هم پا برجاست !چه بیهوده زمانم برایِ دردهایی سپری شد که از من نبود.برایِ دغدغه هایی که هیچ فایده ای برایم نداشت و افکارِ آزار دهنده ای ، که فقط حواسِ مرا از زندگی ام پرت می کرد ! چه رویاهایی که تا این لحظه در پستویِ باورم سرکوب شد ، و چه کارهایی که باید می کردم اما نکردم ! از همین ثانیه با خودم عهد می کنم برایِ آرزوهایم بجنگم .برایِ بهتر شدن ،برایِ مفید بودن ،برایِ تمامِ اتفاقاتی که حالِ خودم و حالِ جهان را خوب می کند . دیگر ثانیه ای را هدر نخواهم داد ! وقتی می دانم که قرار است یکی از همین روزها ؛ بی صدا بمیرم و بی رحمانه ، لابلایِ چرخ دنده هایِ زمان ، فراموش شوم ! ❤❤

۱۶ مرداد ۹۸

رتبه: 900

morteza.faraji

گویی عِشق در نَرسیدن اَست! تَلخی اش هَم هَمین است ...نَرسیدن..! دوری و تمامِ فاصله ها مَن تو را دوست دارَم، تو دیگری را دیگری مَن را دوست دارَد، مَن دیگری را مَن تو را دوست دارم، تو مَن را اَما نِمی شود، هَمه چیز مُحکَم می ایستد که نَشود.. #عباس_معروفی

۱۰ خرداد ۹۸

رتبه: 6004

SAEEDAMINI

پر از حرف بودم. بر عکسِ همیشه. دلم می‌خواست با کسی صحبت کنم. کسی که برایم دلایل منطقی و عقلانی نیاورد. کسی که وقتی لا به لای حرفهایم اشکم درآمد نگوید «گریه نکن!» تو چه می‌دانی از این اشکها. از این دل که راه چاره‌ را در گریستن می‌بیند... دوست داشتم از یکی‌شان بپرسم تا به حال چندین ساعت خیره مانده‌ای به دیوار؟ به سقف؟ احتمالا از جواب دادن به این سوال طفره می‌رفت. خنده‌اش می‌گرفت و دوباره بهم می‌گفت دیوانه‌ام. یک روز هم به همان کسی که گریه‌ام را دید و حتا حاضر نشد همدردی کند گفتم که چقدر با کارهایش روانم را آزار می‌دهد. چه کسی می‌فهمد من از ناحیه‌ی روان، درد می‌کشم؟ و آرزو، آنقدر برایم دست نیافتنی‌ست که حتا به زبان هم نمی‌آورم‌اش. پشتِ سر می‌گذارم، بهارها را، درختانِ سبز و مغرورِ کوچه‌ی طولانی که خانه‌ی پانزده ساله‌ام در آن بنا شده، و تمام کسانی که چنگالِ زبان‌هایشان، زخم‌های روانِ ناتوان مرا، زنده می‌کند. اگر زندگی، در نو شدنِ زخم‌های تنِ روان من باشد، دوست دارم آرزوی مردن را داشته باشم. کسی هست؟ که برای شنیدن این آرزو، گوشهایش از زبانش تیز تر باشد؟

۲۰ اردیبهشت ۹۸

رتبه: 417

amirali.243

درشیرینی بوسه غرق بودیم ... که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم وفهمیدم که این بوسه جدایی است.

۱۸ اسفند ۹۷

رتبه: 10

محمد مهدی اردشیری

‏نگران نباش از کنارت که رد میشوم طوری دندانهایم را روی هم می‌فشارم که دهانم غلط کند به اعتراف دوست داشتنت و دستانم را طوری در جیبهایم حبس میکنم که به شوق گرفتن دستهايت از تنم جدا نشوند نه نه ، نگران نباش اصلا خوب بودن را خوب بلد شده ام بازی کنم

۲۷ بهمن ۹۷